گاهي وقتتا ميشه آدم يه راهي رو اشتباه ميره، خيلي طول ميکشه بفهمه که داره اشتباه فکر ميکنه ولي بالاخره يه روز ميفهمه که اشتباه سرمايه گذاري کرده ولي شايد اون موقع دير باشه و کلي سرمايه از دست بده. حالا اوضاع وقتي خيلي بد ميشه که سرمايه ي از دست داده شده خيلي ارزشمند باشه.
چه سرمايه اي بارزشه؟ براي هرکس ممکنه خيلي چيزها ارزشمند باشه! به نظر من اون سرمايه اي ارزشمنده که نشه (يا بسختي) جبرانش کرد و دوباره بدستش آورد. مثل: عاطفه، محبت، عشق، اعتماد، يک دل پر از حرارت.
وقتي اينارو از دست دادي ديگه بدست آوردني نيست. رفت که رفت!!!
چشمه عشق
زان لحظه كه ديده بر رخت واكردم
دل دادم و شعر عشق انشا كردم
ني ني غلطم كجا سرودم شعري
تو شعر سرودي و من امضا كردم
خوب يا بد تو مرا ساخته اي
تو مرا صيقلي كرده و پرداخته اي
بي تو با تو
آن روز با تو بودم
امروز بي تو ام
آن روز که با تو بودم بي تو بودم
امروز که بي تو ام با تو ام.
اشعار از حميد مصدق
![]()
کلاغ
از کلاغ بدم می آید
پلشتی اش را نمی توانم تحمل کنم
همه چیز می خورد از گنده گرفته تا گندم
از خبر چینی و دو بهم زنیش نمی گویم که شهره است در شراره افکنی
از بسکه خیر دیدهایم از دست این کلاغ
یک قرن هم عمر می کند خدا بدور
تازگی ها هم خیال می دزدد
و می نشیند بروی پر چینها و داد می زند قو قا(غوغا)
حتی از مترسک سر مزرعه خیال هم نمی ترسد
سرش را خورده بودند بی دینها
واندیشه بامن گفت :
کلاغ خدای زشتیهاست مگر می شود خدای زشتیها بترسد از مترسک و اینها
اینبار مترسکی از آینه خواهم ساخت که کلاغ ببیند خود را و بترسد که بردارد دانه ای از خیال مرا
شاعر: مریم
اين شعر رو که خونديد يکي از دوستان براي وبلاگ فرستاده و من قول دادم که تو وبلاگ بگذارمش. البته راستش با روحيه من چندان سازگار نبود، چون من طبيعت را از هر نوعش زيبا ميدونم علي الخصوص پرندگانرا. ولي اعتراف ميکنم دو بيت آخرش زيبا بود. چون تعبير زيبايي دارد: اينکه براي نمايش دادن هر زشتي در دنيا به هرکس بايد آيينه اي از جنس خود آن زشتي ساخت تا بتواند در اعماق وجود هر فرد واقعيت آن زشتي را نفوذ داد. اينکه با اجبار و صرفا نفي و نهي نميتوان انساني را از عمل زشتي بازداشت. کاري که متاسفانه هم اکنون در شهر ما و مملکت ما با خانمهاي به اصطلاح بد حجاب ميکنند. اينها نتيجه اي جز دينگريزي و ضد دين کردن جوانان در بر نخواهد نداشت. کاش کمي عميق تر فکر ميکرديم. کاش افسارمان را بدست انسانهايي تهي مغز نميداديم. آنهايي که تا نوک بيني شان را بيشتر نميتوانند ببينند. افسوس!!!
نميدونم بقيه شهرها هم مثل اصفهانه يا نه؟ ولي تو اصفهان که بدجوري دارند روي مردم به خصوص خانمها فشار ميارند.
اونايي که به احمدي نژاد راي دادند، تحويل بگيرند!!! جو اصفهان بسيار نا آرام شده و ترس و وحشت عجيبي تو دل جوانان اين شهر افتاده.
کسي نيست به اين جماعت احمق بگويد که با بستن چند تا مانتو فروشي و گرفتن 10تا يا 20 تا يا 50 تا خانم اين مملکت عاري از فساد نميشود!!! اين رفتار فقط نتيجه منفي در پي دارد. فقط!
بد حجابي حالا نتيجه 20 سال فشار و اختناق در بين مردم بود. بايد هم انتظار اين وضعيت را داشته باشيم. اين کوته فکران از 20 سال ايجاد فشار درس عبرت نگرفتند و دارند دوباره تاريخ را تکرار ميکنند. يعني بعضي از آدمها چقدر نادان بايد باشند که از گذشته نه چندان دور درس عبرت نگیرند.
ما بايد اين دوره را ميگذرانديم تا به تعادل برسيم ولي افسوس که خرابش کردند!!!
کي دوره قرون وسطاي ما تمام ميشود؟؟؟ چرا ما نزديک به هزاره سوم نميشويم و دائما خودمان را به عقب ميرانيم؟؟؟ چرا؟
باشد، اينان ميخواهند بدين طريق رتبه اول ايران در فرار مغزها را کم کنند!!! ميخواهند جوانان با نشاطي داشته باشند!!! ميخواهند توليد کنند! ميخواهند پيشرفت کنند!!! ميخواهد با دنياي علم و تکنولوژي و صنعت رقابت کنند!!! ميخواهند تهاجم فرهنگي را خنثي کنند!!!؟؟؟
کسي نيست که به اين سبک مغز ها بگويد با فشار نميشود مقابل تهاجم فرهنگي ايستاد! با غناي فرهنگي بايد در مقابل تهاجم فرهنگي بايستيم. با ايجاد کار و بهره وري و نشاط ميتوان در برابر سلاح عظيم هزاره سوم (تهاجم فرهنگي) ايستاد و مبارزه کرد.
شما اگر راست ميگوييد جلوي مواد مخدر را بگيريد که وارداتش غوغا ميکند. جلوي ورود قاچاق کالا را بگيريد، اگر عرضه داريد. ميدانيد چندتا اسکله کشور از نظارت دولت خارج است؟؟؟ من و شما نوعي که نميتوانيم خارج از نظارت دولت کالا وارد کنيم! پس چه کساني ميتوانند؟؟؟
مشکل ما چند صد کيلو مواد مخدر نيست که گهگاهي در تلويزيون خبر کشفش را ميدهند و کلي هم به آن افتخار ميکنند! مشکل ما صدها تن مواد مخدر است که توسط آنهايي که مافياي قدرت در کشور ما هستند وارد ميشود!!!
شما اگر راست ميگوييد جلوي بهران بيکاري که عامل اصلي و مهم مدپرستي، اعتياد و هزار انحراف ديگر جامعه است را بگيريد!!!
تا کي ميخواهيد اين ملت را همچون گوسفند بپنداريد؟؟؟! گوسفندي که نياز به چوپان دارد!!!
مريم جان ازت ممنونم که با اين شعرت باعث شدي اين حرفها که مدتهاست توي دلم محبوس بود را فرياد بزنم!!! کو گوش شنوا؟؟؟ اينها نه تنها حرفهاي من بلکه حرفهاي هزاران و بلکه ميليونها جوان رنج کشيده که اسير شده ي خودخواهي هاي يه عده مفتخور و زورگوي مملکت اسلامي ماست!!!
آهاي محمد کو اسلامت؟؟؟ کو عدالتت؟؟؟ کجاست آن امت پاک تو؟؟؟ که از آن دم ميزدي!
له کردن زير پا آرمانت را! له کردن زير پا هدفت را! له کردن زير پا وجودت را! با ياد و نام خودت!!!
امان ميطلبم از خداي مظلومان از شر اين کلاغ صفتان
![]()
![]()
![]()
ارزش دوستيها وقتي که به دوستت نياز داري مشخص ميشه. همچنين ارزش دوستها!!!
چند تا دوست داريد که هر وقت که بهشون نياز داريد بهتون خالصانه کمک کنه؟ ارزش فکر کردنو داره!![]()
گاهي وقتا وقتي درمانده و بيچاره هستي، يه دفعه فکرت ياد يه دوست قديمي مي افته. همون دوستي که دلسوز توست، بيشتر از هر کس. هماني که شايد در موردش بي انصافي کرده باشي. هموني که بيشتر از همه بهت محبت ميکرد، با تمام وجودش! وقتي باهات حرف ميزد با تمام احساسش بود. وقتي ازش چيزي ميخواستي با تمام وجودش نثارت ميکرد. هموني شايد فکر کني به خاطر بي انصافي که در حقش روا داشتي کمکت نکنه، ولي بعد ميفهمي اونه که طلاست و تو نميشناختيش. دوستي که ارزش دوستي رو بيشتر از خودت ميفهمه...
آيا از اين دوستها داري؟ چند تا؟
من که يه دونه دارم و هيچوقت تا آخر عمرم در هر شرايطي که باشم فراموشش نميکنم. خيلي هم دوستش دارم. با تمام وجود!!!![]()
***************************
اغلب، با زن طوري معامله ميکنند که نميخواهند زنها با آنها آنطور معامله کنند.
آنها زن را مثل يک قالي مي خرند. آن قالي را با کمال اقتدار و بي قيدي زير پايشان مي اندازند. پايمال ميشود و بالاخره بدون تعلق خاطر آنرا به ديگران مي فروشند! زن هم، همينطور.
خلفا زن را ميفروختند. مسلمانها او را زير حجاب حبس ميکنند. قوانين حاضر براي سرکوبي است. من نميدانم چرا؟! ولي ميدانم چرا نميتوانم قلبم را نگه بدارم. خدا تمام نعايم زمين را قسمت کرد، به مردم پول، خودخواهي و بي رحمي را داد، به شاعر قلب را. و قلب، اقتدار مرموزي بخشيد که در مقابل اقتدار و وجاهت زن، مقهور شود.
اگر بتوانم اين ستاره قشنگ را به چنگ آورم! سلسله پر برف البرز را به ميل و سماجت خود از جا حرکت بدهم! اگر بتوانم جريان باد را از وسط ابرها ممانعت کنم. آنوقت ميتوانم به قلبم تسلط داشته و اين سرنوشت را که طبيعت برايم تعيين کرده است تغيير بدهم.
ولي قدرت انسان، به عکس خيالاتش محدود است.
من هميشه از مقابل گلها مثل نسيم هاي مشوش عبور کرده ام. قدرت نداشته ام آنها را بلرزانم. در دل شبها مثل مهتاب بر آنها تابيده ام. نخواسته ام وجاهت آسماني آنها پنهان بماند. کداميک از اين گلها ميتوانند در دامن خودشان يک پرنده ي غريب را پناه بدهند. من آشيانه ام را، قلبم را، روي دستش ميگذارم.
چه کسي ميتواند ابرهاي تيره را بشکافد، ظلمتها را بر طرف کند و ناجورترين قلبها را نجات بدهد؟
تو! تو ميتواني.
ميداني کدام ابرها کدام ظلمتها؟ شبهاي درازي بودند که شاعر براي گل موقعي که هنوز آنرا نميشناخت خيالبافي مي کرده است. ابرها موانعي بودند که مطلوبش را از نظرش دور ميکرده اند.
آن گل تو بودي. تو هستي. تو خواهي بود.
چه قدر محبوبيت و مناعت تو را دوست مي دارم. گل محجوب قشنگ من.
نامه شماره پنج از نامه هاي عاشقانه نيما يوشيج
****************************
روزاي خوب و روشني همراه با دوستهاي عزيز و با ارزش براتون آرزو ميکنم.
![]()
![]()
یه چند روزی کامپیوترم خراب بود. امروز که درستش کردم و اومدم تو نت دیدم که به به اکانت بلاگ رولینگم خالی شده
کلی حالم گرفته شد چون همه لینکام پرید
کسی بک آپ داره از وبلاگ من؟ نمیدونم چکار کنم. در هر صورت از همه معذرت به خاطره پریدن لینکاشون معذرت میخوام.![]()
مهربانم
ناچار بايد بنويسم: وقتي داماد زياده از حد مسلمان، عروسش را نديده از ميان دخترهاي حرم انتخاب ميکند، چشمهايش را ميبندد، مثل عروس در پستوها مخفي ميشود، پي در پي از پشت درها و پرده ها که تودرتو واقع شده اند برايش خبر مي آورند. تمام اخبار راجع به مقدار زرينه و بضاعت عروس است. در صورتي که جمال و اخلاق از امور اعتباري است که برچسب تفاوت طبايع تغيير ميکند. گاهي هم جناب داماد از جمال و اخلاق عروس ميپرسد. زنها در عين اينکه از عروس غيبي وصف ميکنند، و داماد را به وجد مي آورند، شبيه به اين است که آنجناب را مثل ميمون مي رقصانند.
او به جاي نقدينه و زرينه قلبي مي خواهد که در آن بتواند آشيانه کند. در عوض، قلبش را ميسپارد. دو قلب خوب و يکجور ميتوانند با خوشي دائمي زندگي کنند. به طوري که پول نتواند آن خوشي را فراهم بياورد.
هر وقت زناشويي را در نظر مي گيرم آشيانه ساده و محقري را روي درخت ها بخاطر ميآورم که دو پرنده بدون اينکه به هم استبداد و زورگويي به خرج بدهند، روي آن قرار گرفته اند.
پرنده ها چطور هم جنسشان را انتخاب ميکنند: بدون اينکه پدر و مادر برايشان راي بدهند!!! به جاي اينکه الفاظ ديگران براي آنها عقد ببندد، قدري خودشان آواز ميخوانند، آنوقت محبت و يگانگي در بين آنها اين عقد را محکم ميکند. شريني آنها به شاخه هاي درختها چسبيده است. خودشان با هم ميخورند. مسئول خوراک ديگران نيستند. به جاي آينه و قالي نمايش دادن، بساط آشيانه شان را به کمک هم مرتب ميکنند. راستي و دوستي دارند، بعدها بچه هاشان هم با همان اخلاق آنها بزرگ ميشوند.
ولي خدا به انسان تقوي و شادي طبيعت را نداده است که مثل پرنده زندگي کند.
بدبختانه ما انسانيم يعني پرده اي بين طبيعت خاص ما و اشيا کشيده شده است و نميخواهيم به دلخواه خودمان عادلانه پرواز کنيم. من ميخواهم پرواز کنم! نميخواهم انسان باشم، چقدر خوب و دلکش است اين هواي صاف و آزاد اين اراضي وسيع وقتي که يک پرنده از بالاي آن ميگذرد.
من از راههاي دور ميرسم در اين ديار نابلد هستم. در کدام يک از اين نقاط آشيانه ام را قرار بدهم. رفيق مهربان، تو براي من کجا را تعيين خواهي کرد؟؟؟
کسانيکه پول زيادي دارند، بدجنسي زيادي هم دارند!!!
نيما پوشيج (نامه هاي عاشقانه)
صدام تو گلوم گير کرده ولي دوست دارم فرياد بزنم: ميخوام يه پرنده باشم!!! ![]()
![]()
![]()
![]()

