تبليغاتX
گل امید

درود

حس نوشتن از خودمو نداشتم! اين مطالب جالب تره:

 

 

حرف اول: (شيفتگي)

 

معنای شيفتگی این است :

خلق تصويری از يک شخص ديگر بدون اینکه به او اطلاع دهيم که این تصوير چيست!!!

و هنگامی که يکی از آن ها نشان می دهد که واقعيت چگونه بوده است ديگری می خواهد فرار کند، زيرا این به معنای پايان دنيايی است که خلق کرده بودند

و عشق به معنای تقسيم جهان با ديگری است، آنان با هم همان کوه ها و همان درختان را ديده بودند هرچند نگاهی متفاوت داشتند،

يکی از آن ها ضعف ديگری را می شناخت و لحظات نفرت و نا اميدی او را ديده بود و با این همه هنوز هم در کنارش بود!

 

*********************

حرف دوم: (عشق و دوست داشتن)

 

عشق از ديد گاه دکتر"شريعتی":

 

--------------

عشق با شناسنامه بی ارتباط نيست و گذر فصل ها و عبور سالها بر آن اثر ميگذارد امّا دوست داشتن در ورای سن و زمان  و مزاج زندگی مي کندو بر آشيانه ی بلندش روز و روزگار را دستی نيست.

 

-------------

 

عشق در هر رنگی و سطحی، با زيبايی محسوس، در نهان يا آشکار، رابطه دارد.

عشق با دوری و نزديکی در نوسان است. اگر دوری به طول انجامد ضعيف می شود.

اگر تماس دوام يابد به ابتذال می کشد و تنها با بيم و اميد و تزلزل و اضطراب و "ديدار و پرهيز" زنده و نيرومند می ماند امّا دوست داشتن با این حالات نا آشناست. دنيايش، دنيای ديگری است.

 

-------------

 

عشق، زيبايی های دلخواه را در معشوق می آفريند و دوست داشتن زيبايی های دلخواه را در دوست "می بيند" و "می يابد"

 

-------------

 

عشق، عاشق را مجهول و گمنام ميخواهد تا در انحصار او بماند، زيرا عشق جلوه ای از خود خواهی و روح تاجرانه  يا جانورانه ی آدمی ست و چون خود به بدی خود آگاه است، آن را در ديگری که ميبيند از او بيزار می شود و کينه بر می گيرد.

امّا دوست داشتن دوست را محبوب و عزيز می خواهد که همه ی دل ها آنچه را او از دوست در خود دارد، داشته باشد.

 

 

*********************

 

حرف سوم: (شبهاي ايران)

 

داستاني جالب در مورد يکي از شبهاي اين شهر. باشد که شايد اونايي که بايد گوش کرشون بشنوه، بشنوند!!! (در ادامه مطلب):

البته سرگذشت خودم نيست.

 


ادامه مطلب
|لينك| نوشته شده در چهارشنبه 25 آبان1384ساعت 9:39 توسط وحید |


فرصتی بود از جنس خواب،

خوابی که در آن آسمان با همه‌ی عظمتش نزدیک‌تر از آنی بود که بشود تصور کرد؛

فرصتی از جنس اوج،

بالا رفتن حتی به بهانه‌ی سعی و تلاش ناکرده؛

فرصتی از جنس نزدیکی

و فراموشی هر چه دوری و فاصله‌هایی

که هر چه بر سر آمد، از این دوری و فاصله بود و هست؛                

فرصتی از جنس حیات

و زندگی و تازه کردن نفس و سبک شدن تنها تاریک‌نای سینه؛

فرصتی از جنس فرار،

فرار از هر آنچه که «بودن» را به ابتذال می‌کشاند؛

فرصتی ...

فرصتی ...

...

هر چه بود، فرصتی از جنس «فرصت» بود

و من،

مثل همیشه،

همه‌ی فرصت ها را

یک‌جا

از دست دادم ...

...

عيد بر آناني كه از اين فرصت استفاده كردند، مبارك ...

 

پروانه سوخت، شمع فرو مُرد، شب گذشت

ای وای من که قصه‌ی دل، ناتمام ماند

 

---------------------------------

درود

 

تا حالا شده گمشده ايي داشته باشيد و سخت به دنبالش باشيد. ميگن جوينده يابنده ست! نميدونم شايد راست بگن. ولي به هر حال بعد از تلاشي زياد گمشدتونو پيدا ميکنيد. چقدر خوشحال ميشيد؟ جوابو خودم ميدم: وصف ناشدنيه! در همين شور و شعف ميفهميد که اي داد انگاري اشتباه ميکرديد اين گمشده ي شما نيست. تمام اين مدت اشتباه ميکرديد! چه حالي پيدا ميکرديد؟ آخه کلي براش انرژي صرف کرديد. من اگر بودم اولش کلي ناراحت ميشدم ولي بعد خوشحال هم ميشدم که چه خوب که زود فهميدم اين گمشده من نيست! قبل از اينکه دير بشه و ديگه وقتي براي جبران اشتباهم نباشه!!! پس اول خدارو شکر ميکنم که اين کم ارزش گمشده من نيست و بعد بازم شکر ميکردم که اين موضوع رو فهميدم! و سپس تلاش مجدد و ايندفعه با هوشياري بيشتر براي پيدا کردن گمشده ام رو آغاز ميکردم. چه لذتي داره تلاش مجدد! مثل تولد دوباره ميمونه. البته هر شکستي راهي براي پيروزي بهتر. در واقع شکست نامي ديگه ايه براي تجربه! و تجربه برتر از علم است! پس بدست آوردن تجربه اي عظيم جاي خوشحالي داره نه ناراحتي!

پس خدايا تورا سپاس!

اگر تو اينچنين نميکردي چه بسا که آبرو و زندگيم به خاطر پيدا کردن گمشده اي اشتباه بر باد ميرفت!

خدايا ازت ممنونم که به موقع نجاتم دادي.

خدايا در تلاش دوباره ياريم فرما. آمين!

 

--------------------------------------

 

 

پاورقي: از همه دوستانم که با حرفاي خوبشون در پيدا کردن بهتر راه زندگي کمکم ميکنند، خيلي ممنونم. مطمئن باشيد کلام زيباي شما رو به دقت ميخونم و در اندوخته خودم براي بهتر زندگي کردن ذخيره ميکنم. تعداد زياد نظرات رو اصلا دوست ندارم به همين خاطر مدتي قسمت نظراتو بستم. مهم براي من کيفيت اون نظراته. با بستن نظرات براي مدتي دوستاي خوب و دلسوز که کلامشون برام آرامبخشه برايم موندند و من خيلي خوشحالم که قسمت نظراتم اينقدر پرباره!

 

بدرود

 

|لينك| نوشته شده در چهارشنبه 11 آبان1384ساعت 19:11 توسط وحید |


گريه کنم يا نکنم ؟، آخر ماجرا رسيد

گريه کنم يا نکنم ؟ قصه به انتها رسيد

تو می روی و آينه پر مي شود از بی کسی

از من سفر می کنی و به مرگ قصه می رسی

ببين که آب می شود قطره به قطره قلب من

مرگ من و قصه ی ماست فاجعه ی جدا شدن

تو جاودان پر می کنی

من خالی از جان ميشوم

يک لحظه در چشمم ببين، ببين چه ويران می شوم

بعد از تو با من چه کنم؟

با من بی پناه من

کجای شب پنهان شوم، کجای این عاشق شکن

تو می روی و جان من گور ترنّم می شود

خورشيدکی که داشتم، در شب من گم می شود

چيزی نگو به آينه با رازقی حرفی نزن

برای بار آخرين تنها نگاهی کن به من...  تنها نگاهي کن به من!...

 

 

---------------------------------------

 

زنان بدون مردان

آیا تا به حال فکر کرده اید چرا ورزشکاران و موسیقیدانان و دانشمندان چرا زود می میرند، ولی علمای اسلام تا همه ما را کفن نکنند حاضر نیستند به لقاء الله تشریف ببرند؟ آیت الله ... از بقایای انسان پیتک آنتروپ که حداقل 2348 سال است که به درجه اجتهاد رسیده و حداقل 1842 سال است که در تاریخ ما سابقه دارد، گفت: اختلاط زن و مرد خلاف دستورات اسلام است. زن و مرد نامحرم نباید یک جا بنشینند و مانند دو مرد یا دو زن با هم سخن بگویند، البته هر دو آنها در اجتماع حضور دارند و وظایف خود را انجام می دهند.

در پی این اظهار نظر موارد زیر مقرر گردید:

1. از این به بعد زن و مرد برای حرف زدن با هم باید به جای اینکه در یک جا بنشینند و وظیفه اجتماعی شان را انجام دهند باید حداقل در دو جا و برای رعایت احتیاط در سه جا بنشینند، مثلا برای اینکه احمدی نژاد و فاطمه آلیا با هم حرف بزنند، خانم آلیا باید در مجلس بنشیند و احمدی نژاد برود در پارک شهر و با هم حرف بزنند.

2. زن و مرد وقتی می خواهند با هم حرف بزنند نباید مثل دو زن یا دو مرد باید حرف بزنند، بلکه باید مانند یک زن و یک شتر با هم حرف بزنند. احوط آنست که اصلا حرف نزنند، اگر هم خواستند حرف بزنند مرد باید اول مثل شتر یک لگد بزند و بعد پشتش را به زن بکند و بعد حرف بزند.
3. یک زن و مرد نامحرم برای اینکه با هم حرف بزنند می توانند همه فامیل های شان را با خودشان بیاورند، مثلا باهنر باید با زن و بچه و عمو و خاله اش برای حرف زدن با عشرت شایق که تمام خانواده اش از تبریز آمده اند بنشیند و حرف بزند.

-------------------------------------

 

|لينك| نوشته شده در دوشنبه 2 آبان1384ساعت 14:56 توسط وحید |