تبليغاتX
گل امید
درود

حالا میخوام بگم که چی در شرف پایان بود اونی که تموم شد درس و دانشگاه نبود چون خیلی وقت پیش تموم شده بود. وبلاگنویسی من هم نبود چون حالا حالاها نمیگذارم از دست من نفس راحتی بکشید.

بله اونی که تموم شد خدمت مقدسسربازی من بود که به سلامتی و میمنت بالاخره تموم شد و یک نفر به آمار بیکاران مملکت خوبه ما اضافه شد.

صلوات سوم بلندتر...

راستی اصفهونیا نمایشگاه کامپیوتر یادتون نره.

وعده دیدار ما نمایشگاه کامپیوتر

فعلا بدرود تا مطلب بعدی که احتمالا عکسهایی  از نمایشگاه باشه.

پیوست داغ: وبلاگ آقای خاتمی که به تازگش افتتاح شده را ببینید. البته توضیح بدم که هنوز مطمئن نیستم نویسنده ی این وبلاگ خود ایشون باشند.

|لينك| نوشته شده در چهارشنبه 30 آذر1384ساعت 18:54 توسط وحید |


در شرف پایان ...
|لينك| نوشته شده در دوشنبه 28 آذر1384ساعت 15:23 توسط وحید |


درود

امشب هم از اون شباست که باز قاطي کردم. باز از اون شباست که خواب بي خواب. ولي شب بيدار موندن هم واسه خودش دنيايي داره. شبو دوست دارم به خاطر سکوتش. به خاطر تاريکيش. به خاطر تنهايي. ذهن آدم تو شب باز تر ميشه. وسيع تر ميشه اونقدر که فکر تا هرجا ميخواد ميره. يه قسمت از شبو خيلي دوست ندارم و اون قسمت يادآوري خاطرات گذشته ست. خاطرات نه چندان دور. زخمهاي قديمي که هر از گاهی دوباره به خارش مياد. زخمهايي که هيچوقت خوب نميشه.

 

بگذريم... يادآوري سودي نداره!

 

 

 

اين شعرو الان تو دفترم پيدا کردم. خيلي قشنگه:

 

تا دنيا دوباره به کام تو شود

ميبينم که دنيا به کامت نيست،

اي کاش ميتوانستم با لبخندي و نوازشي،

کامت برآورم،

اما افسوس،

که اين تنها کافي نيست.

ميدانم که گاه هر چيز را دشمن خود مي انگاري،

اما درست در همين لحظات،

درياب که با توام

به زودي همه چيز رنگ و بوي ديگري خواهد يافت.

و مي بيني که تمام اينها حصارهاي کوتاهي بودند، در راه پيروزي،

تا فرارسيدن آن زمان، به ياد داشته باش،

که آغوش گشوده و خندان با تو هستم،

و آماده تا آنجا که در توان دارم،‌ ياور تو باشم.

«سيندي لي امري»

 

 

 

و در نهايت به قول جوزف آديسون:

 

امري براي انجام دادن،

چيزي براي عشق ورزيدن،

آرزومند چيزي بودن،

اينهاست اصول والاي خوشبختي.

 

 

و بدرود تا دفعه بعد...

|لينك| نوشته شده در جمعه 25 آذر1384ساعت 1:12 توسط وحید |


هرگاه کسی بر سر راه ما قرار مي گيرد، همواره حامل پيامی برای ماست. برخوردهای اتّفاقی وجود ندارد، اما واکنش ما در مقابل این برخوردها مشخص مي کند که آيا ما قادر به دريافت هستيم يا نه.

اگر ما با شخصی که در مسيرمان قرار مي گيرد گفتگو مي کنيم و پيامی را در رابطه با سؤال های فعلی ما باشد دريافت نکنيم، به معنای این نيست که پيامی وجود ندارد، بلکه بدين معناست که ما به دليلی نتوانسته ايم آن را دريافت کنيم.

 

                                                                     جیمز ردفیلد: کتاب پیشگوئی آسمانی 

 

********************

در اوج تنهايي در سكوت دلم فرياد زدم كه خدايا تو كجايي ؟

شنيدم كه مهرباني گفت كه ما هماره اينجا بوده ايم. تو كجايي ؟

و از آن پس شيفته آن مهربان شدم. روزها در طلبش مي‌دوم و شبها خسته از نيافتنش فرياد مي‌زنم كه خدايا تو كجايي؟ و باز مي‌پرسد كه تو كجايي؟ مي‌گويم در اوج ظلمت. مي‌گويد برون شو به نور. مي‌گويم ضعيفم. مي‌گويد قوت  تو از من است.

مي‌گويم غريبم. مي‌گويد دوست تو منم. مي‌گويم نشانه اي ؟

مي‌گويد بخواه تاتو را ببخشم.

مي‌گويد از ظلمت برون شو كه من همواره دوست توام. بدان كه هيچ دوستي جز من نداري. و بدان كه هر كس ظلمت را بر نور برگزيند هيچ دوستي ندارد.

مي‌گويم من بسيار حقيرتر از آنم كه لايق خدايي چون تو باشم. مي‌گويد والاترم از آنچه كه خيال جهانيان به آن نرسد.

راست مي‌گويد. تنها اوست كه خودش را مي‌داند.

و چون مي‌خواهم بيش از آن مي‌بخشد.

و من نادان سرگرم آنچه كه او به من داد مي‌شوم.

دوباره به ظلمت فرو مي‌شوم و باز دلم مي‌گيرد.

باز مي‌خوانمش. و باز جوابم مي‌دهد.

باز مي‌گويم: خدايا تو را گم كردم.

مي‌گويد اما ما با تو بوديم.

مي‌گويم كه نادانم و حقير. تو ببخش كه غير از تو دوستي ندارم.

مي‌گويد بخشيده بودم كه  بخشايش شايسته چون مني است.

اما اين بار ديگر نمي‌‌گويم كه كجايي؟

كه او جوابم را داد و من ديدم هميشه با من است. همراه. و از اوخوا ستم: به آنان كه دوستشان داري تو را سوگند مرا از آنان قرار ده.

من نمي‌دانم كه چگونه سپاسي شايسته توست؟

خدايا تو از زبان من آنچنان كه شايسته توست خود را سپاس گوي. كه شايسته سپاسي.

و تو را برگزيدم. پس كمكم كن تا آن گونه باشم كه تو مي‌خواهي. اگر چه مردمان ديوانه ام خوانند.

مي‌خواهم در جوابشان بگويم كه ديوانه شماييد كه همه را با هيچ و دوست را با دشمن عوض كرديد. ديوانه شماييد

اما به ياد ‌مي‌آورم كه مگر خداي تو نگفت كه چون به مردمي كه از ما غافل شدند ‌رسيدي بر آنان خرده مگير؟

مگر خداي تو نگفت كه آنان را به سوي ما بخوان؟ و به ياد مي‌‌آورم كه پرسيدم: خدايا چرا دوستي ات را به همه بندگانت نمي‌بخشي؟

و گفت: بخواهيد از من تا شما را ببخشم بيش از آنچه كه خواسته ايد. و از او مي‌خواهم.

و چون به مردمي رسم كه ديوانه ام خوانند سكوت مي‌كنم. و در جوابشان مي‌گويم راست مي‌گوييد. ديوانه ام من. ولي شما  نمي‌دانيد

ديگر به دوستي هيچ نا مهرباني محتاج نيستم كه دوستي يگانه مهربان را خواسته ام. راست مي‌گويد. هر چه مي‌گويد. كه مرا دوستي جز او نيست. ولي شما نمي‌دانيد

و هرگز نخواهيد دانست مگر آنكه از او بخواهيد تا بدانيد.

 

 

 

********************

 

پاورقي: بلاگفا هم ديگه بدرد نميخوره با اين سيستم تبليغاتش. بايد تو فکر يه جاي بهتر باشم.

 

|لينك| نوشته شده در پنجشنبه 17 آذر1384ساعت 1:6 توسط وحید


مستی هم درد منو دیگه دوا نمیکنه

غم با من زاده شده منو رها نمیکنه...

 

درود

 

خیلی این شعرو دوست دارم. نمیدونم چرا ولی وقتی میخونمش یا بهش گوش میکنم حس میکنم که شاعرش خودمم! انگاری کلامش از ته دلم خارج میشه.

بگذریم.

 

دیروز جاتون خالی دستجمعی با برو بچ رفتیم باغ یکی از بچه ها خارج شهر. کلی حال داد. یه جورایی یکروز از شلوغی و مشغله کاری و ذهنی راحت بودم. یه عکس هم میگذارم که ببینید البته چهره ها رو به خاطر شناخته نشدن تار کردم.

 

 

یه خبر دلخراش هم دارم: چند روز قبل سر پل چمران اصفهان یه دختره از بالای پل خودشو میندازه پایین! سر ظهر بود که من رد میشدم دیدم دور پل خیلی شلوغ شده و همه دارن به پایین نگاه میکنند. پرسیدم چی شده، گفتند که یه دختره الان خودشو انداخته پایین پل. دیگه دلشو نداشتم برم پایین پل نگاه کنم. حالا بماند که هر کدوم از مردم شده بودن یه پا کارشناس و راجع به دختره ی بیچاره که چه حرفا میزدند. خدایا چه اتفاقها که تو این شهر نمیفته!

 

 

این شعر «روز بعد از رفتن تو» که هاتف میخونه هم خیلی قشنگه. حال و هوای خودشو داره. الان دارم به اون گوش میدم.

روز بعد از رفتن تو آینه جا خورد تا منو دید

آینه با من گفته کرد اول از حال تو پرسید ...

 

و اینم مطلب آخر که کلی باهاش حال کنید:

«وقتی کسی راهش را انتخاب کرد نباید بترسد باید برای برداشتن گامهای غلط شهامت کافی داشته باشد نومیدی ها، شکست ها، و دلسردیها ابزارهایی هستند که خدا برای نشان دادن راه بکار میگیرد.»

 

الان که به پنجره اتاقم نگاه کردم دوتا یا کریم عاشق نشستند لب پنجره. چقدر زیباست دیدن این لحظه.

 

شاد و مسرور باشید.

بدرود

 

|لينك| نوشته شده در چهارشنبه 2 آذر1384ساعت 13:38 توسط وحید |