تبليغاتX
گل امید

درود

 

دولت محترم جمهوري اسلامي به منظور ريشه كني فقر در ايران و همچنين ايجاد طرحهايي براي رفاه حال هموطنان و نيز مبارزه با بيكاري و در جهت جلوگيري از گسترش مواد مخدر و ... تصميم گرفته است كه طي اقدامي براي رضاي خدا 50 ميليون دلار از بيت المال را به دولت از جان گذشته فلسطين پيشكش كند. (خدا قبول كنه)!

 

تازه يه خبر ديگه كه وقتي شنيدم به بعضي حرفا ايمان آوردم:

دولت مقدس جمهوري اسلامي طي اقدامي بي نظير اقدام به ثبت نام از داوطلبان به خودكشي نموده است! در محل سابق سفارت آمريكا براي عمليات انتحاري ثبت نام بعمل مي آيد. و تا اين موقع كه من اين خبر موثق رو شنيدم تا حالا 52000 نفر ثبت نام كرده اند!

و حالا به اين حرف كه ميگن خارجيها، ايرانيها رو وحشي ميدونند، ايمان آوردم!

 

چقدر اين دولت با مزه ست!!!

 

بدرود تا دسته گلي زيباتر

 

|لينك| نوشته شده در پنجشنبه 31 فروردین1385ساعت 0:11 توسط وحید |


عشق پرتويي جادويي است،

برخاسته از

آتشي در ژرفاي روح

كه جهان اطراف را روشن ميكند.

عشق بما اين توانايي را ميدهد

تا به زندگي به چشم رويايي زيبا

در بين دو بيداري بنگريم.

عشق را آرزويي نيست، جز به تحقق پيوستنش،

ولي اگر عشق و نياز وجود شما را آرزويي است،

باشد كه آرزو كنيد تا:

كه ذوب گشته و مانند جويباري روان در هم آويزيد

و هرشب ترانه ي عشق را سر دهيد.

آرزو كنيد تا درد مهرباني و لطافت را در يابيد.

آرزو كنيد تا هر سپيده با قلبي پرشور بيدار شويد

و شكر گزار روزي نو و سرشار از عشق باشيد.

آرزو كنيد تا نيم روز آرام گيريد و غرق در شور و شادي عشق شويد،

هر شامگاه، شادمانه به خانه بازگرديد

و هربار كه سر بر بالش نهاديد

با دعايي از براي معشوق در قلب

و ترانه شكر بر لب، به خواب رويد.

جبران خليل جبران

 

|لينك| نوشته شده در سه شنبه 29 فروردین1385ساعت 14:57 توسط وحید |


سلام

هر چه خواستم راجع به اين موضوع چيزي ننويسم ديگه تحمل نكردم!

آخه يكي نيست كه پيدا بشه بگه بابا وبلاگ درست كردن كه اجباري نيست. اخ اگه كسي مشكلي تو نوشتن داره يا نميتونه وبلاگ درست كنه، لازم نيست به هر قيمتي بياد و اينكار بكنه!

ببخشيد بي مقدمه و بدون توضيح اينارو گفتم

آخه چند وقته كه چند تا وبلاگ پيدا كردم كه مطالبشونو از روي نوشته هاي من عينا كپي برداري ميكنند!!! يكي نيست به اينا بگه كه آخه مگه من چي مينويسم؟! فقط حرفهاي دل خودمه(يه سري اراجيف)! آخه مگه ميشه حرفهاي دل من با دل يكي ديگه كاملا يكي باشه؟! اوايل ديدم از عكساي وبلاگم كپي برداري ميشه با خودم گفتم مهم نيست. بالاخره عكسه و دنياي بي حد و مرز اينترنت. ولي بعدن متوجه شدم كه از مطالب هم كپي برداري ميشه! عينا بدون جا انداختن يك عدد واو! واقعا داشتم منفجر ميشدم كه باز هم خودمو فروخوردم و با توجه به اينكه صاحب يكي از وبلاگها عذرخواهي كرد هيچي نگفتم ولي امروز متوجه شدم كه نه تنها تعداد وبلاگهاي كپي بردار داره زياد ميشه بلكه به چيز واقعا عجيبي برخورد كردم و اون اينكه وبلاگي رو پيدا كردم كه از قالب من و قسمت نظرات من هم كپي برداري كرده بود!!!! ديگه شاخهام فرو رفت تو سقف. اين ديگه كيه! لينكشو ميگذارم خودتون ببينيد: http://shabnamam.blogspot.com

اين وبلاگ نه تنها از قالب و كامنتهاي من كپي برداري كرده بلكه عنوان وبلاگ منو هم براي خودش انتخاب كرده!!!

خدايي شما قضاوت كنين! بابا من نميوام كسي كپي رايتو رعايت كنه ولي اين ديگه چه رسمشه؟؟؟!!!

خيلي عصبانيم ببخشيد!

از اين به بعد كليه وبلاگهايي كه مطلبي را از اين وبلاگ بدون ذكر منبع درج كنند به شدت رسوا ميشوند هم در اين وبلاگ و هم در وبلاگ خودشون توسط اينترنت با پهناي باند بالا اسپم باران ميشوند! و همچينين آيي پي آي اس پي مربوطه بلوك ميشود. در ضمن قيد ايميلشونو بايد بزنند. از ما گفتن.

 

|لينك| نوشته شده در شنبه 26 فروردین1385ساعت 0:17 توسط وحید |


شبي بود تاريك

من در آن تاريكي ناپيدا

رو به تو كردم

گفتم صدايم را ميشنوي؟

گفتي واضحتر از صداي قلبت!

گفتم مرا ميبيني؟

گفتي درون توام!

گفتم من كي هستم؟

گفتي هستي من!

گفتم مرا دوست داري؟

گفتي آري!

گفتم چگونه ثابت ميكني؟

گفتي تمام وجودت از ذره ذره عشق من بافته شده

و آنگاه قطره اي زلال از درياي لرزان بيرون چكيد

و ناگه نور شدم!

آن لحظه بود كه حرفش را باور كردم

و با تمام عشق وجودش را درونم حس كردم!

 

|لينك| نوشته شده در سه شنبه 22 فروردین1385ساعت 15:13 توسط وحید |


آنگاه كه عاشقيد، نگوييد: «كه خداوند در قلب من جاي دارد.»

بلكه بگوييد: «من در قلب خداوند جاي دارم!»

و نپنداريد كه توانايي هدايت عشق را داريد، كه اگر عشق قابلتان بداند، شما را هدايت خواهد كرد.

خليل جبران

***************

باز نگاهم را آزاد كردم، نگريستم آنچه را نميديدم، حال ميتوانم لمسش كنم و لذتش را هميشه با خود داشته باشم. بسيار لطيف است مثل پر يك كبوتر، بسيار سبك است مثل يك قاصدك. نامش ميپرسم، ميگويد: «من همانم كه خدايت آفريده تا هر موجودي مرا در آغوش بگيرد و در آن لحظه آرامش ابدي را بيابد. نام من آزادي ست!»

آه من آزادي را پيدا كرده ام. آزادي از تمام بندها! اكنون كه آزادي را در آغوش ميگيرم، انديشه ام آزاد است. فراتر از همه خرافات و تفكرات پوچ!

حال خدارا آنطور كه واقعا هست ميبينم. چه زيباتر از آنكه تصور ميكردم!

تو هم مي خواهي ببيني؟   پس رها شو!

حال كه ميبينمش به آغوشش ميروم، شايد كه مرا بپذيرد!

 

حيلت رها كن عاشقا ديوانه شو ديوانه شو

ونـــدر دل آتـــش درآ پروانه شو پروانه شو

هم خويشتن را بيگانه كن، هم خانه را ويرانه كن

وانگه بيا با عاشقان، همخانه شو همخانه شو

انديشه ات جايي رود، وانگه ترا آنجا كشد

ز انديشه بگذر چون قضا، پيشانه شو پيشانه شو

تا كي دوشاخه چون رخي، تا كي چو بيدق كم تكي

تا كي چو فرزين كژ روي، فرزانه شو فرزانه شو

يك مدتي اركان بودي، يك مدتي حيوان بدي

يك مدتي چون جان شدي، جانانه شو جانانه شو

اي ناطقه بر بام در، تا كي روي در خانه پر

نطق زبان را ترك كن، بيچانه شو بيچانه شو

 

* رخ: منظور رخ شطرنج. بيدق: سرباز. فرزين: وزير.

 

|لينك| نوشته شده در یکشنبه 20 فروردین1385ساعت 15:30 توسط وحید |


درد ناگهان به سراغش مي آيد و در تمام وجودش رخنه ميكند تا شايد بتواند اسيرش كند. اما نميداند كه قلب من قويترين قلب دنياست!

-----------------------

ياد گرفته ام كه بپذيرم...

-----------------------

تاريك است، سكوت همه جارا فرا گرفته. هيچكس نيست هيچ چيز نيست.

چشمانم را باز ميكنم، آه شگفتا! چه ميبينم؟

زندگي زيباست آنقدر زيباست اين بي بازگشت كه از برايش ميتوان از جان گذشت!

درست ميبينم؟

شايد!

اندكي بعد همه جا نور است! چه زيباست! من دوست دارم!

 

|لينك| نوشته شده در شنبه 19 فروردین1385ساعت 1:31 توسط وحید |


آنكس كه درد عشق بداند

اشكي بر اين سخن بفشاند:

اين سان كه ذره هاي دل بي قرار من

سر در كمند عشق تو، جان در هواي توست

شايد محال نيست كه بعد از هزار سال

روزي غبار مارا، آشفته باد

در دوردست دشتي از ديده نهان

بر برگ ارغواني

پيچيده با خزان

يا پاي جويباري

چون اشك ما روان

 پهلوي يكديگر بنشاند!

ما را به يكديگر برساند!

 

پاورقي: اين شعر ربطي به اينكه عاشق شده باشم نداره، همين جوري خوشم اومد اينجا نوشتمش.

 

|لينك| نوشته شده در پنجشنبه 17 فروردین1385ساعت 1:27 توسط وحید |


خود و روياهايت را باور كن!

به دنبال هر رويا،

لحظاتي پيش مي آيد،

كه گويي آنرا از دست داده اي،

درست در همان لحظه است كه بايد خود را باور كني،

باور به اينكه قادر به هموار ساختن هر مانع در راهي.

و آنگاه كه روياهايت به حقيقت پيوست،

در خواهي يافت كه چقدر نيرومند شده اي!

لين براون

 

|لينك| نوشته شده در سه شنبه 15 فروردین1385ساعت 17:14 توسط وحید |


باز نگرانيهايم را براي تو ميگذارم

اميدوارم بتواني آسيابش كني.

اي محبوب من، هر چه از تو دور شدم

از خودم دورتر شدم.

دريغا ميفهميدم كه تو خود مني،

در وجودم در تار پود روح و تنم!

من به دنبال چه هستم؟

تو اينجايي ولي ناپيدا

اگر خود را واقعا ببينم تو را ديده ام

من ميخواهم خودم را ببينم!

اي پرده تاريكي و ظلمت

كه همچون تاري ضخيم،

تمام وجود مرا در هم تنيده اي،

و چشمهايم را به روي هستي ام بسته اي!

به كناري برو، تا در فراسوي زمان بتوانم

زيباترين موجود هستي را ببينم!

اي محبوب من، من در راهم،

و لحظه ديدار تو را بي درنگ براي خود به تصوير ميكشم،

و بي صبرانه انتظار پايان سفرم را ميكشم،

تا بتوانم در كنار تو، ريسمان تنگ

نفس بدسرشت و كالبد وحشيم را

براي هميشه در گودال سياهيها رها كنم.

آيا براستي تو مرا ياري ميكني؟

توصيفت را زياد شنيده ام،

ميگويند تو لطيفترين هستي

ميگويند تنها راه نجات هستي

ميگويند همان مقصد هميشگي هستي

آيا درست است؟

پس به سوي تو مي آيم،

تا حقيقت را درك كنم.

و بعد از ديدار تو،

اگر تو هماني هستي كه ميگويند

تمام نگرانيهايم را بتو ميدهم

تا آسيابش كني

و من براي هميشه از بند آزاد شوم.

 

|لينك| نوشته شده در یکشنبه 13 فروردین1385ساعت 16:12 توسط وحید |


يكسال گذشت، از آن روزي كه پسري در اين دنياي تاريك از فرط تنهايي خواست كه درونش را در دنيايي بي هويت به كلمه بكشد. روزهاي اول از عشق ميگفت، از اميد ميگفت، بدينسان نامي براي خود انتخاب كرد كه سكوتش را فاش ميكرد: گل اميد. اما بازيچه دنياي تاريك اورا چنان چرخاند كه عشقش را نفرت و اميدش را نااميدي محض جايگزين كرد. آري، دنياي تاريك چنان بر وي مستولي گشت كه فريادش در دنياي بي هويت را نيز خاموش كرد. حال كه خورشيد دنياي تاريكش سيصد و اندي بار از آن روز آمده است و رفته است،‌ او باز در گل اميد ميغلطد. اما با نگاهي ديگر به دنياي تاريك! نگاهي عميقتر كه ميتواند ژرفاي نامردميها و بي وفاييها را در زير پوست خوش خط و خال آن ببيند. همان دنيايي كه زهر تلخ نا اميدي را در قلب و روح نوشكفته او چنان فرو كرد كه توانست قلب  سياه اين دنيا را ببيند. و اينك او از رفتن ميگويد. انديشه سفر دارد تا بلكه از زندان اين سياهچال عظيم و خوش بر و رو رهايي يابد. در اين پندار است كه جاي او اينجا نيست و كالبدش اسيرش كرده است. مقصد وي جايي است كه نه آسمان دارد و نه زمين، نه اميد دارد و نه نااميدي، نه عشق دارد و نه نفرت، بلكه زيبايي محض است و پاكي مطلق! سفري سخت كه نياز به يك اراده قوي دارد و نيز مركبي ميخواد كه پولاد آبديده باشد.

تا موقع رفتن گل اميد باز ميگويد و مينويسد اما با نگاهي ژرفتر به زندگيِ در دنياي تاريك! زيرا كه پس آن پرده به ظاهر زيبا را ديده است.

خداي دنياي تاريك او را ياري كند. آمين!

 

|لينك| نوشته شده در شنبه 12 فروردین1385ساعت 11:57 توسط وحید |


فرداي من و فرداي تو

امروز من و امروز تو

هيچوقت به يه نقطه نميرسه

 

كاش رنگي زيبا تر از سياهي بود

سياهي رنگيست كه وجودش ناپيداست

درون سياهي ميتوان غرق شد، بدور از نظر ديگران!

 

آيا ميتوانم براي حسم رنگي ديگر پيدا كنم؟!

هرگز!

 

|لينك| نوشته شده در جمعه 4 فروردین1385ساعت 20:55 توسط وحید |