آن آسمان ابري را ميخوام كه برايت عاشقانه بنويسم و بگريم.
*****
دومين goleomid.com به مدت 24 ساعت براي آزمايش قطع ميباشد. چون ميخوام ببينم رو وبلاگ جديدم جواب ميده يا نه.
اي فلاني زندگي شايد همين دمي قدم زدن باشد، بر لب جوي و دست يار و راه دراز.
بزرگترين عشق چيه؟
بعضيها ميگن عشق به خدا
بعضيها ميگن عشق به وطن
بعضيها ميگن عشق به همسر
ولي به نظر من مهم نيست كه شما عاشق چي يا كي باشين، مهم اينه كه يه عشق پاك داشته باشين. عشقي همراه با عقلانيت، صداقت و عاري از هرگونه ريا و دورنگي!
ذلال مثل شيشه. اونقدر ذلال و پاك باشين كه وقتي روبه روي معشوقتون ميايستيد، نور خورشيد به طور كامل از شما عبور كنه و صورت معشوقتونو زيبا و نوراني كنه. اونوقت شما در زيبايي وجود معشوق غرق ميشين.
لحظه غرق شدن شما ميشه لحظه تولد بزرگترين عشق!
و اينو بدونين اگر عشق شما لكه اي از ريا و دروغ و تظاهر داشته باشه و ذره اي از عقلانيت و صداقت به دور باشه، اونوقت جلوي عبور نورو ميگيره و چهره معشوق كمتر و كمتر زيبايشو نشون ميده. پس حتي اگر ادعا كنيد كه عاشق خداييد، عشقي بزرگ نداريد!
******
يك دي وي دي پاتيناژ گيرم اومده (المپيك پاتيناژ 2006) واقعا محشره! آخره رقصه. اگه كسي علاقه داره برايش رايت كنم. (فقط بروبچ اصفهاني)
اين روزا در هر شرايطي كه هستم وقتي ياد كاريكاتوري كه روزنامه شرق رو به زير آب برد ميافتم كلي ميخندم. واقعا اين كاريكاتوره باحاله! دمشون گرم. روزنامه شرق براي هميشه تو ياد ايرانيان ميمونه.
شما هم اگه نديدن ببينيد: كاريكاتور روزنامه شرق
كاش زندگيم مثل يه قطار مافوق نور بود و با سرعت نور حركت ميكرد! و اونوقت چه لذتي برام داشت كه تمام صحنه هاي زندگيم مثل برق از جلوي چشمم رد بشه! و زود برسم به آخرش.
خيلي دوست دارم زودتر به مقصد برسم، از سفر خسته شدم.
فاصله ها، زمانيست كه رسيدن من به تو را ديرتر ميكند.
پس چرا خود با دست خود فاصله اي ميسازي؟
پس بايد بدانم بين ما هنوز فاصله هاست!
و من خسته از گذشتن فاصله ها.
سرنوشت يعني چي؟
شايد منظور اون سرانجامي كه براي آدما نوشته شده، باشه. ولي واقعا آيا سرانجام آدما از قبل نوشته شده؟ اگر از قبل سرنوشت آدما مشخص باشه پس اختيار انسانها چه معني ميتونه داشته باشه؟ آيا واقعا انسانها داراي اختيار هستند؟ و اگر هستند پس سرنوشت يعني چي؟
و سوال مهم ديگه اينكه اگر انسان داراي اختياره و ميتونه سرنوشتشو تعيين كنه، پس معني "قسمت" چيه؟ اينكه ميگن قسمت اين بوده من اينكارو انجام بدم يا ندم، يعني چي؟!
اگر قسمت اين بوده پس مسئله اختيار انسان كجا ميره و اينكه سرنوشت هر كس بدست خودشه بي مفهوم ميشه.
اگر قسمت واقعا در زندگي ما آدما تعيين كننده باشه پس من بنابر نيروي خارج از اختيار خودم هدايت ميشم و نبايد به خاطر اعمال نيك و بدم پاداش بگيرم يا مجازات بشم!
تمنا
كاش آن آينه اي بودم من
كه به هر صبح تو را مي ديدم
مي كشيدم همه اندام تو را در آغوش
سرو اندام تو با آنهمه پيچ
آنهمه تاب
آنگه از باغ تنت مي چيدم
گل صد بوسه ناب
******
بهترين راه براي يادگيري تمرين است،
براي يادگيري دموكراسي هم بايد تمرين كرد،
براي يادگيري اصول آزادي بيان هم بايد تمرين كرد،
و براي بدست آوردن ايندو بايد تلاشي بي حد كرد!
هر چه بيشتر صحبتهاي خاتمي عزيزو تو آمريكا ميخونم به اين پي ميبرم كه خيلي احمق بودم! حالا متوجه ميشم كه چي رو از دست داديم و چي رو بدست آورديم. چقدر خاتمي فردي عميق و پر محتواست. بايد خجالت بكشيم از اون روزايي كه موقع سخنراني خاتمي اونو هو ميكرديم. من كه شرمسارم.
خاتمي فرديست كه تعلق به دنياي امروز ما ايرانيان ندارد. خاتمي فرديست كه از دنياي آينده توسعه يافته ي ايرانيان به اين زمان آمده است.
اميدوارم روزي برسه كه مردم ايران براي اينجور افراد ارزش قائل بشند و حرفشونو بفهمند. گرچه هنوز خيلي مونده كه فهم عامه به اون حد برسه!
يادآوري: دوستاي عزيزم توجه كنند كه اگر كامنتهاي غير مرتبط با هر پست وبلاگو براي نمايش تاييد نميكنم به اين معني نيست كه اونا رو حذف ميكنم و نميخونم.
از همان روزی كه دست حضرت قابيل
گشت آلـوده به خون حضرت هابيل
از هـمان روزی كـه فرزنـدان آدم،
زهر تلخ دشـمنی در خونشان جوشيد
آدميت مرد،
گرچه «آدم» زنده بود.
از هـمان روزی كه يوسف را بـرادرها به چاه انداختند
از همان روزی كه با شلاق و خون، ديوار چين را ساختند
آدميت مرده بود.
بعد، دنيا هِی پر از آدم شد و اين آسياب،
گشت وگشت؛
قرنها از مرگ آدم هم گذشت،
ای دريـغ،
آدميـت برنگشت!
قرن ما
روزگار مرگ انسانيت است
سينه ي دنيا ز خوبیها تهیست
صحبت از آزادگی،
پاكی،
مروت،
ابلهیست.
صحبت از موسی و عيسی و محمد نابجاست،
قرن «موسی چومبه» هاست.
روزگار مرگ انسانيت است!
من، كه از پژمردن يک شاخه گل،
از نگاه ساكت يک كودک بيمار،
از فغـان يک قنـاری در قفس،
از غـم يـک مـرد، در زنجيـر
حتی قاتلی بر دار،
اشک در چشمان و بغضم در گلوست.
وندرين ايام،
زهرم در پياله،
اشک و خونم در سبوست.
مرگ او را از كجا بـاور كنم؟
صحبت از پژمردن يک برگ نيست.
وای!
جنگل را بيابان میكنند!
دست خونآلود را
در پيش چشم خلق پنهان میكنند.
هيچ حيوانی به حيوانی نمیدارد روا
آنچه اين نامردمان با جان انسان میكنند.
صحبت از پژمردن يک برگ نيست!
فرض كن
مرگ قناری در قفس هم مرگ نيست،
فرض كن
يک شاخه گل هم در جهان هرگز نرست،
فرض كن
جنگل بيابان بود از روز نخست!
در كويری سوت و كور،
در ميان مردمی
با اين مصيبتها صبور،
صحبت از مرگ محبت، مرگ عشق،
گفتگو از مرگ انسانيت است!!!
مرحوم فريدون مشيری
به تجربه تاريخي بنگريم تا ببينيم علم جديد، فيالمثل با مسيحيت چه كرده است. پاسخ پيداست. علم جديد به بياعتباري يا كماعتباري مسيحيت انجاميد. نزاع كليسا و علم جديد در قرون پانزدهم و شانزدهم ميلادي، نزاعي بس سرنوشتساز بود و سبب شد تا مسيحيت فروتن شود و پاي در گليم خود كشد، و حّد خود را بشناسد و مدعيّات انسانشناسي و جهانشناسي و خداشناسي خود را سامان موجّهتري بدهد و همزيستي با علم را آغاز كند و در يك كلام «دينتر» شود. يعني به كاركرد اصلي دين كه همانا تنظيم رابطه دروني مخلوق و خالق است نزديكتر گردد. اينكه علم جديد با اسلام چه خواهد كرد، سئوالي است تاريخي و پاسخي حدسي و فرضي دارد. مسلمانان هنوز اين مواجهه را نياز مودهاند و از اينكه در معركه آن نزاع نيفتادهاند نبايد ذوق زده باشند.و از اندوه ديگران «لاحول گويند شادي كنان».
همين نزاع علم و دين كه به بياعتباري و كمتواني مسيحيت و كليسا انجاميد سببساز سكولاريزم هم گرديد. يعني براي كليسا و نهاد دين قدرتي و پشتوانهاي باقي نماند تا در صحنه قدرت و سياست، بازيگر بماند.
هنوز هم پارهاي از ناآزمودگان و سنتگرايان ميپندارند فلسفه اسلامي، اشرف واصّح فلسفههاي موجود است و فيلسوفان مدرن، مغالطهگران گمراهي بيش نيستند كه «چون نديدند حقيقت، ره افسانه زدند».
تجربه تاريخي مسيحيت چنين ميگويد كه علم و فلسفه و هنر و تكنولوژي و سياست جديد، ابتدا دين را به گرداب ناتواني و نارسايي خواهند افكند و پشتوانه ايماني و تجربي را از آن خواهند ستاند و نامه اعمال نيك و بدش در برابرش خواهند گشود، وپس از آن است كه مرحله دوم يعني مرحله تفسيرهاي تازه فرا ميرسد و دردمندان، در پرتو دستاورهاي جديد بشري به باز فهمي مواريث ديني دست همت خواهند گشود و راهي را كه دين همواره ميپيموده، يعني مددگرفتن آن از فرضيات غيرديني، دنبال خواهند كرد و با اجتهادات جديد، باب تطبيق و تطابق را باز خواهند كرد. پس از اين است كه وارد مرحله سوم ميشويم و آن خواستاري رجعت به خلوص پيشين است و دست شستن از ورزشها و چالشهاي فكري و غنودن در بستر مواريث سنتي و دم زدن از هويت مظلوم و منقرض پيشين، و مرثيه سرودن براي مآثر و مفاخر گذشته،و ذمّ و قدح كردن پيشهها و انديشههاي مدرن.
فعال كردن فلسفه قديم كه پيدا نيست چه معنا و مبنا و روش و فايدهاي دارد؟ اينها همه الفاظ تهي و عبارات نينديشيدهاي است كه امروزه كراراً و تقليداً درميان ما جاري است و جز پرده كشيدن بر پرسشهاي روشن، حاصلي و كاركردي ندارد.
آنها كه خواستار بازگشت و احياء تمدن اسلامياند، فراموش نكنند كه آن تمدن جسمي بود در بردارنده روحي. و روحِ ديرخفته اسلام را تنها در آوردگاههاي معرفتي ميتوان بيدار كرد. و دل بستن به جسمي فربه و روحي رنجور، يادآور حكايت سليماني است مرده و تكيه زده بر عصايي موريانه خورده.
وصال دولت بيدار ترسمت ندهند
كه خفتهاي تو در آغوش بختِ خوابزده
دكتر سروش
دو امير زاده در مصر بودند يكي علم آموخت و ديگري مال اندوخت. عاقبت الامر آن يكي علامه گشت و اين يكي عزيز مصر شد و پس اين توانگر به چشم حقارت در فقيه نظر كردي و گفتي من به سلطنت رسيدم و اين همچنان در مسكنت بمانده است. گفت اي برادر شكر نعمت باري همچنان افزونترست بر من كه ميراث پيغمبران يافتم يعني علم، و ترا ميراث فرعون و هامان رسيد، يعني ملك مصر.
سعدي
******
حكيمان دير دير خورند و عابدان نيم سير و زاهدان سد رمق و جوانان تا طبق برگيرند و پيران تا عرق كنند، اما قلنداران چندانكه در معده جاي نفس نماند و بر سفره روزي كس.
اسير بند شكم را دوشب نگيرد خواب
شبي ز معدۀ سنگي، شبي ز دلتنگي
سعدي
سه كس را شنيدم كه غيبت رواست
وز اين در گذشتي چهارم خطاست
يكــــــي پادشــــــاه ملامـــت پسنـــد
كــــــــــز او بر دل خلــق آيد گزنــــــد
حلال است از او نقـــل كـــردن خبـــــر
مگـــــــر خلـــق باشند از او بر حـذر
دوم پـــــرده بر بي حيايـــــــي متــــن
كه خـــــود ميدرد پـــــرده خويشتـن
زحـــــوضش مــــدار اي بـــرادر نگــــاه
كه او مي درافتـــد به گردن به چـاه
سوم گـژ تـــرازوي ناراســت خـــــــوي
زفعـــل بدش هر چه دانــي بگــوي.
سعدي
امروز (نيمه شعبان) برام تداعي كننده يه خاطره بده. اصلا دوست ندارم بهش فكر كنم.
ولي مگه ميتونم؟!
جنگ هفتاد و دو ملت، همه را عذر بنه
چون نديدند حقيقت، ره افسانه زدند
******
وقتي كه يه سيستم بيماره، ميشه نتيجه گرفت كه اعضاي اون سيستم بيمارند. خودشون حس نميكنند كه بيمارند ولي سيستمهاي ديگه ميفهمند كه اين سيستم بيماره. حالا اگه در شرايطي يكي يا چند تا از واحدهاي اين سيستم بيمار، سالم باشند اونها هم ميتونند بيماري سيستم رو درك كنند و ميتونند خودشونو از اون سيستم بيمار نجات بدند و يا بمونند و سيستمو معالجه كنند.
تا اينجاش هيچ بحراني وجود نداره ولي فكرشو بكنيد وقتي اون چند عضو سالم نتونند بر جهالت اعضاي بيمار غالب بشند كه اونارو معالجه كنند و هم نتونند خودشونو از اون سيستم بيمار خلاص كنند و مجبور به ماندن تو اون سيستم باشند اونوقته كه نميتونيد تصور كنيد اون اعضاي سالم چه زجري ميكشند!
ميتونيد درك كنيد؟
روياها را ميتوان واقعيت بخشيد، تمام روياها را. نهايت روياها يعني رسيدن به شادماني، چنان نزديك است كه دست نيافتن انسانها به آن بسيار عجيب مينمايد. شادمان كاملا در دسترس توست. در دسترس همه انسانهاست. كافي است اندكي به سوي آن حركت كني تا به آن دست يابي. اما انسانها به سوي آن حركت نمي كنند. اگر هم حركت كنند در مسير نادرست حركت ميكنند. بنابراين زندگي شان نا خشنود مي ماند و گذراندن زندگي در ناخشنودي رنج و عذاب است. جهنم غير از اين نيست. جهنم مكاني جغرافيايي در جايي نيست، حالتي از روان ناخشنود است. آنگاه كه خشنودي هست، بهشت هم هست.
اشو
پيوست: ديگه شبا هم خوابم نميبره. الان ساعت نزديك 3 هستش و تو كوچه هم سوت و كور.
ولي خدايي اين شبا ماه خيلي قشنگه، دوست دارم تا صبح نگاش كنم و به بعضي آدما لبخندي از سر بي ارزشي بزنم.
الان ياد اين شعر افتادم كه چقدر قشنگه، شما هم بخونيد:
معرفت در گراني است به هر كس نهندش
پر طاووس قشنگ است به كركس ندهندش
كسي راهي بلده كه من شبا بتونم بخوابم؟!
بعضي مواقع يه خلا عاطفي شديد باعث ميشه كه به اون دوستي كه يه زماني زياد تحويلش نميگرفتي احساس علاقه كني! البته اين احساس از روي عمد نيست ولي بيچاره اون طرف بي خبر از همه جا فكر ميكنه چه خبره و اگه هوشيارانه عمل نكنه و اين دوست سراپا عاشقو خوب نشناسه ممكنه گرفتار يه ضربه شديد روحي بشه. ضربه ي روحيي كه مسببش خلا عاطفي شماست و دوست شما قرباني شماست!
فهميدين چي گفتم؟
فكر نكنم! چون خودمم نفهميدم.
ولي بعضيعها خوب منظورمو درك ميكنند!
من آن اغوا گر روئين تن شهر
فاحشه هاي زيبا را ميخواهم
همان ستاره كم نور دنياي خوبيها
همان تك نگاه ثانيه اي از جنون
همان اسطوره ي زيبايها و بديها
همان مي ناب تا در اوج مستيش
وداعي باشد براي دنياي بي لطافت پيرامونم...
اي سرزمين مادريم
اي سرنوشت ديرينم
اي تنها سرپناهم
در تو
درد را در سينه بايد نهان كرد
عشق را در گلو بايد خفه كرد
فرياد را به سكوت بايد بدل كرد
روزگاريست مردم تاريكي را روشنايي مي بينند.
روزگاريست مردم غرق در تاريكي، زشتيهاي اطراف خود را نمي بينند.
فكر ميكنند كه دنيايشان قشنگ است، چون برايشان اين راحتتر از روشن كردن فانوس است!
روزگاريست مردم در بهشت خيالي خود غوطه ورند و زندگي را اينگونه راضيند.
اين است راه زندگي در اين بيغوله:
فانوست را خاموش كن، آنوقت بهشت را خواهي ديد!!!
جاي اون نگاه عميق پر از ترديدت هنوز روي دلم مونده!
*****
چرا بايد وقتي كه پول به حساب بانك مسكن بريزم، بعد از يكربع كه نوبت گرفتم و توي بانك سپه به انتظار نشستم تا صدام كنند، يه هو يادم مياد كه بانكو اشتباهي اومدم؟!
و چرا بايد هفته نامه اي كه ديروز خريدم دوباره امروز بخرم و بعد از مطالعه تو تاكسي با تعجب كه همين مطالبو قبلا يه جايي ديدم؟!
چرا...؟؟؟
نگاه معصومانه آن دخترك دستفروش را با هزاران ناز و عشوه تو عوض نميكنم.
*****
راستي جاي يه نفر خيلي خاليه! واقعا دارم حس ميكنم.
براي همدردي ازت ممنونم ولي خواهش ميكنم به جاي اينكه براي سر قبرم گل بخري، پولشو تا وقتي زندم بهم بده!
*****
ميگند از ماست كه برماست اما بعضي موقعها از ماست كه بر همه است و گاهي از همه است كه بر ماست. قبول نداري؟
*****
چه حالي پيدا ميكني اگه براي خريد يه دوجين مجله كامپيوتر يه هفته صبر كني تا جمعه بشه، و صبح جمعه با هزار اميد و آرزو صبح زود ساعت 10 از خواب بيدار شي و با سرعت هر چه تمامتر تو خيابوناي خلوت روز تعطيل رانندگي كني تا به بازار برسي و در كمال ناباوري در حين اينكه خيس عرقي، ببيني كه آقاي محترم ميفرمايند اين هفته مجله در مورد كامپيوتر نداريم؟!
چقدر بده از كسي كه ازش توقع داري، انتظار كاري رو داشته باشي و انجام نده!
پس هيچوقت از كسي انتظار كاري رو نداشته باشين. اين بهتره! چون هيچكس لياقت انتظار شمارو نداره.
هميشه به اين فكر كن كه فراموش كردن يك خاطره بد از يادآوري اون خاطره كمتر انرژي ميگيره. آخ گفتي، كاش ميشد مغز رو هم يه فرمت درست حسابي كرد!
تحصيلات واقعی به تو آموزش نخواهد داد كه رقابت كنی! بلكه به تو آموزش ميدهد با ديگران همكاری كنی، به تو آموزش نخواهد داد مبارزه كنی و نفر اول باشی. به تو آموزش خواهد داد بی هيچ مقايسه ای با ديگران خلاق و با محبت و لذت بخش باشی.
اوشو
******
بعد از پاره اي تفكرات مصلحت انديشانه و به دليل وجود آزادي بيان در ايران اسلامي اين قسمت از پست را حذف كردم!
تو عاشق پيشه اي هميشه اي محشر به پا كن
منو عاشقترين آواره عالم صدا كن
من از مكتب سراغ قبله عشقو گرفتم
تو اينجا تا ابد از عشق، مردن را بنا كن
بزن بارون بزن خيسم كن، آبم كن، ترم كن،
كمك كن تا زبارون من غريبم، پرپرم كن
بزن آتيش به جونم شعله كن خاكسترم كن
بزار سر روي شونم سايتو تاج سرم كن
هرگز از شک کردن دست نکش، وقتی شکی به جا نماند، معنايش این است که از حرکت بازمانده ای. بعد خداوند می آيد و همه چيز را منفصل می کند.
چون او همواره سبب می شود راهی را بپيمايند که نيازمند پيمودنش اند. روش او برای کنترل برگزيدگانش همين است، وقتی به هر دليلی از پيشرفت باز ميمانيم، راحت طلبی تنبلی و يا این برداشت اشتباه که هر چيز را که لازم است ميدانيم! او ما را به حرکت وا ميدارد.
امّا مراقب يک چيز باش: هرگز نگذار شک و ترديد فعاليتت را فلج کند. هميشه همان تصميمهايی را بگير که به نظرت ضروری اند، حتّی اگر از درستی آنها مطمئن نيستی.
هيچ کس موقع عمل اشتباه نمی کند به شرط آنکه ضرب المثلی آلمانی را در ذهن داشته باشد. اگر این ضرب المثل را از ياد نبری، هميشه می توانی يک تصميم اشتباه را به يک تصميم درست بدل کنی!
ضرب المثل این است: ابليس در جزئيات سکون دارد!
پائولو کوئیلو( كتاب بریدا)
ساشی کوچولو پس از این که برادرش متولد شد، از پدر و مادرش تقاضا کرد که او را با نوزاد تنها بگذارند. آنان نگران بودند که مثل تمام دخترهای چهار ساله، ممکن است او احساس حسادت کند و بخواهد او را بزند یا به زمین بیندازد. از این رو حرف وی را نپذیرفتند. ساشی با آن طفل با مهربانی رفتار می کرد تا این که درخواست او مبنی بر تنها ماندن با طفل موجه جلوه کرد و پدر و مادرش اجازه دادند.
ساشی با غرور به اتاق طفل رفت و در رابست، اما لای آن کمی باز ماند. برای پدر و مادر کنجکاو، وجود همان شکاف کافی بود تا وی را ببینند و به سخنانش گوش فرا دهند. آنان دیدند که ساشی کوچک به آرامی به سوی برادر نوزاد خود رفت، صورتش را به صورت او نزدیک کرد و به آرامی گفت: «داداش کوچولو، به من بگو پیش خدا بودن چه احساسی دارد. من دارم فراموش می کنم.»
اولش فكر ميكني كه خيلي چيزا رو بدست آوردي
ولي بعدش ميبيني يه خيال باطل بيش نيست!
