تبليغاتX
گل امید

در مورد پست قبل بگم كه حرفي كه ليلا زد خيلي موثر بود و تصميم گرفتم كه ديگه كاري به كار اون موضوع نداشته باشم. در جنگ و جدال چيزي عايد كسي نميشه. پس بهتره وقتي زورم نميرسه، خودم كوتاه بيام!

|لينك| نوشته شده در پنجشنبه 28 تیر1386ساعت 23:38 توسط وحید |


حس ميكنم عمرم داره به هدر ميره!

نگاه به گذشته‌م كه ميكنم، ميبينم كه پيشرفتم خوب بوده، اميدوار ميشم ولي باز حس ميكنم كه عمرم داره به هدر ميره! نوعي اختلال و بي‌نظمي باعث ميشه كه همه‌ي نظم فكريم به هم بريزه و وقتي نظم فكريم بهم بريزه زندگي در هر حالتش كه باشم برام عذاب اور ميشه!

حس ميكنم يه چيزايي سرجاش نيست و هر چه تلاش ميكنم سرجاش قرار نميگيره! البته حس نميكنم بلكه مطمئنم. يه جاي كار داره مي‌لنگه. اساسي هم داره ميلنگه. دائما ذهنم درگيره. همين قرار نداشتن تمام ابعاد زندگيم در سرجاش هميشه تو فكرمه و راحتم نميذاره.

البته هميشه همينطور بودم. وقتي مشكلي داشتم دائما ذهنم درگيرش بود و تا حل نميشد، خيالم راحت نميشد. اين دفعه حل مشكل خيلي طولاني شد و فكر كنم داره تمام انرژيمو ميگيره. هر راهي رو ميرم كه بتونم حلش كنم، به در بسته ميخورم!

اصلا دوست ندارم بهش شك كنم، ولي...

|لينك| نوشته شده در سه شنبه 26 تیر1386ساعت 20:40 توسط وحید |


يه سري تصميماتي گرفتم كه بايد اونارو عملي كنم، با گاد هم در موردش صحبت كردم، مثل هميشه سكوت كرد و چيزي نگفت منم بهش گفتم كه كمكم كنه. ميدونم تا نخواد كمك نميكنه. خيلي لجبازه! ولي خوب ميشه باهاش كنار اومد. خلاصه كه قرار بر اين شد كه فقط مواظب باشه گند نزنم. البته شايد هم زدم...

ولي جدا بعضي كارا رو تنهايي انجام دادن خيلي سخته!

|لينك| نوشته شده در شنبه 23 تیر1386ساعت 0:5 توسط وحید |


ميگن اسب حيوان نجيبيه،

فكر كنم اشتباه ميكنند، چون اگه به آدم ميگفتند حيوان نجيب بهتر جور ميشد!

شعور بعضي آدما...

 

*******

ديروز فهميدم هنوز انسانهايي كه در هر شرايطي صداقتو رعايت ميكنند وجود داره. با اينكه اصلا منو نديده بود ولي مطمئن بودم با تمام صداقتش حرف ميزد و ميدونست اگه بمن واقعيت اون قسمت از زندگيشو بگه نتونه منو ببينه، باز هم راستشو گفت. منم با تمام احترام باهاش خداحافظي كردم و براش آرزوي موفقيت كردم.

بهش گفتم صداقتت خيلي ارزشمنده قدرشو بدون و به همين راحتي از دستش نده.

|لينك| نوشته شده در پنجشنبه 21 تیر1386ساعت 19:45 توسط وحید |


گفت: دوستت دارم!

گفتم: روزي تركت ميكنم.

گفت: دوستت دارم!

گفتم: آنروز دير نيست، خواهد رسيد روزي كه در اوج غمها رهايت كنم.

گفت: در همان اوج بازهم دوستت دارم!

آنگاه ايمان آوردم كه راست ميگويد و نيز فهميدم كه چقدر دوستش ميدارم!

صداي آهنگي دلنواز! روياي شيرين كوتاه بود...

|لينك| نوشته شده در دوشنبه 18 تیر1386ساعت 21:45 توسط وحید |


يه روز ابري از خونه در مياد تا مثل هميشه بره سركار. همه چي مثل هرروزه. كوچه، خيابون و حتي افكار در سرش. ناگهان دو نگاه بهم گره ميخوره. لحظه‌اي بيش نيست اما گويي ساعتها طول ميكشه. بعد از اون نگاه مثل هميشه ترديدها هجوم ميارن. و او با خود نجوا كنان، كه اين نيز بگذرد!

روز بعد نيز با نگاهي آغاز ولي اينبار بر حسب تصادف با مكالمه‌اي كوتاه تموم ميشه. و بعد باز سربازان ترديد ميايند و رشته‌هاي بافته شده تبديل به پنبه‌ي روز اول ميشه.

آيا ترديد نگهبان خوبيست؟

چه خوب باشه چه بد، قهرمان قصه‌ي ما اسير اون شده!

|لينك| نوشته شده در جمعه 15 تیر1386ساعت 17:26 توسط وحید |


ياد اون قديما بخير

اون قديما مشكلات اينطوري نبود

رنگ نااميدي اين رنگي نبود

شكل بيعدالتي اين شكلي نبود

وزن عشق اينقدري نبود

اندازه دل به اين كوچيكي نبود

بي وفايي هم به اين بزرگي نبود!

ياد اون قديما بخير...

|لينك| نوشته شده در پنجشنبه 14 تیر1386ساعت 20:8 توسط وحید |


در كوچه پس كوچه‌هاي زمان با بي‌خيالي ميگذشتم،

ترا نشسته در گوشه‌ايي كنار سنگي ديدم،

دستم به سويت دراز كردم، دستم را گرفتي و با هم از گذرگاه زمان گذشتيم...

اما فراموش كردم علت حضورت را در كوچه‌ي خلوت زمان بپرسم!

شايد تو نيز گمشده‌ي هزارتوي زماني.

 

******

دلم حسابي هوس يه گشت و گذار حسابي رو كرده. البته خارج از محيط كسل كننده‌ي ايران! كي مياد بريم دور دنيا رو بگرديم؟

|لينك| نوشته شده در جمعه 8 تیر1386ساعت 20:10 توسط وحید |


گزينه‌هاي بيشتر انتخابو سختتر ميكنه، اما فرصت انتخاب بهتري رو هم ميده!

همچنين باعث ميشه كه قدر انتخاب نهايي رو بيشتر بدونيم.

 

*******

دوست دارم ذهنم درگير باشه اما درگير مسئله‌اي كه از اون لذت ببرم.

اينطوري زمان راحتتر ميگذره.

ولي ذهن هم نياز به مرخصي داره، گهگاهي اگر آزاد باشه براي تجديد قوا خوبه.

 

*******

گاد عزيز فردا كمكم كن. در اين مورد نصف موفقيتم در گروي دقت خودمه ولي نصف ديگش كار خودته! از من كاري بر نمياد.

اما در مورد نصفه‌ي خودم ازت چشم بينا، گوش شنوا، عقل سليم و تدبير كافي رو ميخوام.

مرسي!

|لينك| نوشته شده در پنجشنبه 7 تیر1386ساعت 22:43 توسط وحید |


من با تمام صداقتم ميام،

اميدوارم تو هم همينطور بياي!

 

اگر پايه‌هاي يه ساختمان خوب ساخته بشه، اون ساختمان ابدي ميشه.

پس بياييد پايه‌هاي زندگيمونو خوب و اساسي بسازيم و آجرهاي اونو با صداقت و وفاداري و اعتماد بهم بچسبونيم. اونوقت ميتونيم يه زندگي ابدي داشته باشيم!

مطمئن باشيد.

|لينك| نوشته شده در سه شنبه 5 تیر1386ساعت 22:36 توسط وحید |


اونقدر كلاس بگذارين تا جونتون دربياد،

تجربه ثابت كرده كه خودتون ضرر ميكنيد!

چون محدوديت از آن شماست.

|لينك| نوشته شده در دوشنبه 4 تیر1386ساعت 20:52 توسط وحید |


پرواز كن تا لذت پرواز كردن را دريابي.

كسانيكه در روي زمين مانده‌اند، نمي‌توانند خوب زمين را ببينند!

 

*****

فيلم رمز داوينچي رو حتما حتما ببينيد.

|لينك| نوشته شده در جمعه 1 تیر1386ساعت 19:26 توسط وحید |