امروز بازم احساس آرامش پيدا كردم!
همون احساس خوبي كه وقتي با تمام وجودت با يه نفر مثل كف دست صاف و ساده و با صداقت حرف ميزني و اون لبخندي كه نشاندهنده رضايت و شادي از شنيدن حقيقت نثارت ميشه، زيباترين لبخند دنياست...
بدترين لحظهي يك رابطه وقتيه كه:
يك سوءتفاهم پيش مياد و هيچكدوم از طرفين تلاشي براي از بين بردنش نميكنند!
يا ذهن مغرورشون نميخواد قبول كنه كه شايد فقط و فقط يه سوءتفاهم بوده!
شايد راست ميگفت!
ميگفت: تو با دقت به اطرافت نگاه نميكني. اطرافت پر از موقعيتهاي مناسبه.
شايد هميشه به دنبال بهترين موقعيت گشتن باعث بشه كه مناسبترين موقعيتها از دست برند!
فكر كنم راست ميگفت...
عشق را براي رشد بستري مناسب لازم است.
اگر عشق رشد كند، انسانيت در وجود رشد ميكند.
پس مهم انتخاب بستر مناسب براي عشق است!
واقعا نميدونم چه دنيايي شده! ديگه صداقتها ارزش ندارند، ملاك فقط شده ظاهرسازي!
بعضي مواقع شك ميكنم كه بايد دروغ بگم يا راست بگم؟!!
واقعا ديگه از زندگي تو اين دنيا خسته شدم. زندگي چقدر مسخره شده، آدما چقدر مسخره شدند، آرمانها چقدر مسخره شدند.
همه چي مسخره شده...
هميشه اينطور بوده كه عدهاي به ناحق به جايي رسيدن و در اين راه حق خيليهاي ديگه رو ضايع كردند و زير پا گذاشتند. متاسفانه توي ايران ديگه اين يك امر عادي و طبيعي شده. با پارتي بازي و باندبازي خيلي افراد به هر جايي كه حقشون نيست برسند، ميرسند!
از سازمانهاي دولتي گرفته تا سازمانهاي خصوصي فقط رابطه مداري ركن اصلي شده. مسلما در اينطور سازمانها انتظار پيشرفتي رو هم نبايد داشت. زيرا افرادي كه به ناحق اومدند آگاهي و توانايي لازم رو ندارند و كساني هم كه از روي اصول و قائده اومدند با ديدن اينگونه پارتيبازيها بي انگيزه ميشند و دلسوزي براي سازمان در وجودشون از بين ميره. در نتيجه سازمان پيشرفتي نخواهد داشت! چون نيروي كار دلسوزي ندارد.
اينا همه برميگرده به مديريت ناكارامد.
مابين حسادت، دلسوزي و دخالت چه تفاوتهايي هست؟
كمي بستگي به برداشت ما داره و كمي هم به نيت فرد دلسوز!
تداوم رابطهها بستگي به دونستن اين تفاوتها داره.
شايد فقط لحن گفتن ما باعث جدا شدن اين موارد از هم بشه. بستگي شرايط مكاني و زماني هم داره. همچنين رعايت كردن حدود فردي هم ميتونه موثر باشه.
پس شايد بشه گفت فقط يه تار مو فاصله بين اين سه مورد وجود داره!
برگي كه از شاخه ميافتد، سخني با ما دارد
از دنياي پشت سر گذاشتهاش ميگويد
از زيبايي ديروز و از زيبايي امروزش ميگويد
از بوسههاي دو لب زير سايهاش ميگويد
از انتظار براي ديدن يار ميگويد
از شلاق باد و نعرهي آسمان ميگويد
از زخم نوك چاقوي تيز بيماري ميگويد
از شيطنتهاي كودكي بازيگوش ميگويد
از گريههاي دل تنهاي خسته ميگويد
و از گذران ثانيه ثانيههاي عمر عزيز ميگويد...
چقدر خوبه هميشه راحت فكر كني و بي خيال اتفاقاي اطرافت باشي.
آي حال ميده...
تازه لج بعضي ها هم در مياد.![]()
در نگاهت خواندم غرق تمنايي هنوز
گرچه در جمعي ولي تنهايي هنوز
ديده در راهند چشمانم كه بازآيي هنوز
بي تو امشب گريه هم با من غريبي ميكند
